اسباب کشی مامان جون اینا
پسری من یکشنبه باباجون اینا اسبا کشی کردن خونه جدیدشون و به هم نامردا اصلاً نگفتن و شب که اسباب کشی تموم شده بود مامان جون زنگ زد و گفت که اسباب کشی کردن. من و ددی هم سریع خودمون رو رسوندیم و کلی غر زدیم که چرا به ما نگفتین که کمک کنیم !!!!
بعدش دایی فرزاد و ددی رفتن با ماشین خرت و پرت هایی که مونده بود رو با خودشون بیارن و منم ناچاراً شب رو موندم خونه مامان جون اینا. البته فرداش صبح ساعت 8.30 امتحان منابع انسانی داشتم که نخونده رفتم سر جلسه متاسفانه ...
اما مامانی بخاطر پاقدم ماه تو امتحانمو کلی هم خوب دادم. عجیب بود واقعاً اما خوب دادم. مامان جون میگه " تو چون بارداری خدا کمکت می کنه" و واقعاً هم همینطوره عزیزم. دیروز بعد از امنتحان رفتم خونه مامان جون و خاله زیور و خاله محبوب و خاله زری هم عصری اومدن و همه متفق القول بودن که پاقدم تو پسری خیلی خوبه که این همه اتفاق های خوب داره میوفته. حالا یه خبر خوب دیگه هم هست، ددی داره مدیر گروه زبان دانشگاه آزاد میشه و این دیگه یه خبر محشره پسری من.
از دیروز پشتم شدید قلنج کرده و درد می کنه. بابا جون میگه بد نشستم و اثرات اونه ولی هر چی که هست خیلی چیز بدیه. دیشب ددی پیروکسیکام مالیده پشتم و ماساژ داده و الآن کلی بهترم. خوش به حال ما دو تا که ددی مهربون انقدر مواظبمونه و هوامونو داره. تازه کلی هم دنت خریده برامون آخه جدیداً خیلی دنت دوست دارم و خیلی می خورم...
راستی اینم یه شعر قشنگ واسه پسری من که توی دلمه و یه دنیا دوسش دارم، آری آری آری دوستت دارم
این دوست داشتن است
این همان حس قشنگی ست که دلم میخواهد
او درون دل من جای باز کرده است
کودکی بازی گوش
نازنینی با هوش
چشمهای مشکی
پوستی مهتابی
گیسوانی چو شب بی مهتاب
که نسیم خوش او دلها برده ز کف
اری اری اری
دوستش میدارم
قهقه های قشنگش که همه مستانه
حاکی از سر درون خوش اوست
دوستش میدارم
من که خود میدانم
او یقین سهم من است
از بهشت خاکی

اسباب کشی مامان جون اینا 
