طلای من به دنیا اومد
ظلای من صبح ساعت 10 روز یکشنبه 26 مرداد 1393 بدنیای ما اومدیو تونم چه دنیا اومدنی. روز قبلش مامی جون دیگه حرکتت رو احساس نمی کردم. هنوز 36 هفته نشده بود اما ترس برم داشت. تصمیم گرفتیم بریم دکتر. رفتیم مطب دکتر هسینی و بهش گفتم که خرکت های طلا رو احساس نمی کنم. اون گفت که برم بیمارستان بهمن و نوار قلب بگیریم ازت. با مامی پا شدیم و رفتیم بیمارستان اما نوار قلب خوب نبود. دکتر گفت که باید سریع برم بیمارستان آیت اله موسوی و بستری بشم. پسر گلم رفتیم بیمارستان. اونجا بستری شدم و کم مونده بود که آمپول درد رو بهم بزنن که دکتر غلامی سونوگرافی الکی که گرفته بودم رو دید و ترسید و گفت باید سونوگرافی بشه بعد آمپول درد بزنن. خلاصه چون آقای سونوگرافی نیومد بیمارستان مجبور شدیم صبر کنیم تا صبح بشه. صبح که شد دکتر آتوسا دبیری خودش سونوگرافی کرد و گفت اوضاع اصلا خوب نیست و باید سریع سزارین بشم. گفتن طلای من حالش خوب نیست
عزیزم خیلی نگران شدم و کلی ترسیدم. مامی رو سریع بردن اتاق عمل و تو بدنیا اومدی. یه لحظه صدای گریه نازت رو شنیدم و بعد دیگه صدا نیومد. تو رو بردن و به من نشون ندادن. عزیزم من متاسفانه نتونستم تو رو بببینم و بغلت کنم تا روز سوم هم ندیدمت تا اینکه بالاخره بهم اجازه دادن گلم رو ببینم. طلای نازم با اون همه سرم توی دستگاه واقعاً سخت بود عزیزم تو رو تو اون حالت دیدن. دعا کردم، نذر کردم، گریه کردم که تو خوب باشی و خدا تو رو بهم داد. تو معجزه بزرگ خدای مهربونم و هدیه امام علی و امام رضا هستی پسسرم. نذر کردم 7 سال تولد اما رضا و حضرت علی شیرینی پخش کنم. خیلی دوستت دارم پسرم از خدا بزرگ ممنونم که معنای معجزه رو بهم نشون داد. تو یعنی معجزه

طلای من به دنیا اومد
