شازاده کوچولوی مامی و ددی

بدون عنوان

عزیزم این روزها اندازه توت فرنگی شدی و 14 گرم وزنته. 6 سانت هم قدت. همه اعضای بدنت شکل گرفتن و حالا دیگه سرت به اندازه ثلث بدنته و کوچیکتر شده. توی نرم افزر نوشته که الآن باید حرکاتت رو احساس کنم ولی من تا حالا اصلاً حرکتی ازت احساس نکردم. نمی دونی چقدر دوست یه نشونه برام بفرستی، یه حرکت کوچولو تا مطمئن بشم که تو خوشگلم مثل من توی فکرم هستی و دوستم داری. راستی دیشب تولد مهدی بود. خیلی خوش گذشت و کلی رقصیدیم و عکس یادگاری نوشتیم. فکر کنم دیگه با پا قدم تو مهدی هم ازدواج کنه آخه دیگه وقتشه. مامی و ددی براش یه ادکلن مارک Legend که خیلی هم خوشبو بود، خریدن. عزیزم ایشا... همیشه سه تایی توی شادی ها و کنار هم باشیم   ...
15 اسفند 1392

ذوق خونه جدید

امروز پول پیش مستاجر خونمون رو دادیم و خونمون داره خالی میشه تا ما سه تا یعنی میمی و ددی و شازده کوچولو بریم خونمون. بابا جون هم یه ماشین نو خریده، 206 صندوق دار. دایی فرزاد هم رفته اردبیل و دنبال یه مشغولیت برای خودش و دردسر برای باباجون می گرده. خلاصه همه یه جورایی مشغولن. و البته همه شمغول کارها و خبرهای خوب هستن. بعد از اینکه خونه مون رو تحویل گرفتیم ددی قراره خونه رو رنگ بزنه. مبل ها رو قراره بدیم برای تعمیر و روکششون رو عوض کنیم و چند تا مبل دیگه هم بخریم و البته با ددی تصمیم گرفتیم که رنگ مبل ها قهوه ای و سبز باشه. تازه کلی برنامه دیگه هم داریم و کمکم خودمون رو برای ورود شازده کوچولومون آماده می کنیم. کوچولوی من الان 11 هفته هست...
10 اسفند 1392

اولین صدای تپش قلبت

شازده کوچولوی من امروز صدای قلبتو برای اولین بار شنیدم. تند و تند  میزد و انگار صدام میکرد. .ای چقدر لذت بخش بود. دکتر وقتی صدای پیتکو پتکوی قلبتو شنید گفت اینم صدای قلب بچه. آخ اگه بدونی چقدر سخت بود که جلوی خودمو بگیرم که از ذوق گریه نکنم یا از شوق داد نزنم. اون صدا، صدای قلب قشنگ ترین معجزه خدا بود. هدیه بزررگی که خدای مهربونم به مامی و ددی داده. برای ددی پیام دادم و نوشتم " اولین صدای قلب معجزه عشقمون رو شنیدم" تو عزیزم میوه عشقمون هستی که داری یواش یواش بهمون نزدیک میشی. امیروز اولین صدای قلبت رو شنیدم و هفته های آینده می دونم که قراره بیشتر احساست کنم تا 25 شهریور که بتونم صورت ماهتو ببینم، دستای کوچیکتو بگیرم دستم و تو ...
5 اسفند 1392

تولد مامی شازده کوچولو

دیشب تولد مامی بود عزیزم و ددی سنگ تموم گذاشته بود. مامان جون هم دستش درد نکنه با وجود مریضی بابا جون کلی تدارک دیده بود. چقدر احساس عزیز بودن قشنگه و من دیروز فهمیدم که خیلی براشون عزیزم. دونستن اینکه کسایی که دوستشون داری انقدر به یادت هستن و دوستت دارن خیلی لذت بخشه. دیشب پر از این احساس قشنگ بودم. ددی یه کیک بزرگ و خوشگل سفارش داده بود که روش عکس مامی بود. دو تا شمع بزرگ هم دو طرف کیک گذاشته بود. یعنی عالی بود. یه سورپریز قشنگ و با ارزش که معلوم بود براش کلی و براش کلی وقت گذاشته ... مامان جون کلی غذاهای خوشمزه پخته بود مثل سوپ خامه با شیر، باقالی پلو با مرغ، خورشت کرفس، سالاد ماکارونی، سالاد فصل و ژله که پر از میوه ها و کمپوت های خوش...
2 اسفند 1392

عمل فتخ بابا جون

عزیزم این روزا خیلی سرمون شلوغه. بابا جون رو یکشنبه عمل کردن. فتخ و آپاندیسش رو. کلی مهمون میاد و میره. خلاصه دائم در حال پذیرایی هستیم. ددی هم که داره تولد منو تدارک می بینه. سه شنبه اولین کلاس ارشدم بود که به برکت قدم خیری تو انتقالی گرفتم زنجان و رفتم کلاس. کلی خسته شدم آخه تا شب کلاس داشتم اما باید تحمل کنم. عزیزم برای رسیدن به چیزای خوب باید سختی هاشون رو با لبخند تحمل کنی تا وقتی به اون چیزای خوب رسیدی کلی خاطره خوب پشت سرش داشته باشی. الان ده هفته و دو روزته. الان شدی اندازه یه حبه انگور. ای جان من فدات شم که چقدر کوچولویی تو. 6 گرم وزن داری و 35 میلیمتر طول. همه اعضای بدنت شکل گرفتن و سرت بزرگتر از همه اعضای بدنته. اهلی مامی...
30 بهمن 1392

بدون عنوان

این روزها خیلی داره با هیجان می گذره، هفته دیگه تولد مامی هست و ددی کلی تدارک داره می بینه. از الآن می دونم که یه تولد منحصر بفرد میشه آخه واقعاً منحصر بفرده چونکه تو توی دلمی شازده کوچولوی من و این تنها تولدیه که تو توی دل منی. سال دیگه ایشا... تو بغلمی و داری شلوغ می کنی عزیزم. ددی برام کیک سفارش داده و میگه که خیلی خوشگله اما میگه سورپریزه و نمیگه که چه شکلیه. تازه کادو هم برام گوشی خریده htc one همونی که می خواستم.ددی همش از روز تولدم صحبت می کنه و هر کاری میکنه که اون روز برام خاطره انگیز بشه. تو هم همه اینا رو حس می کنی عزیزم مگه نه؟ تو هم می دونی که مامی چقدر خوشحاله و چقدر ددی رو دوست داره   ...
25 بهمن 1392

شازده کوچولوی دانشمند

فهمیدم که تو روز جمعه 15 آذر اومدی توی دلم. توی کتاب ریحانه بهشتی نوشته که چون روز جمعه اومدی توی دلم از نامدارها میشی. می دونی ددی هم همیشه میگه که تو یه آدم مشهور میشی اما من می دونم که نینی ناز من یه آدم مهربون و از همه نظر موفق میشه. دیشب رفتیم قیدار که خبر خوش رو به مامان و بقیه بدیم. خیلی خوشحال شدن البته ددی نامردی کرده بود و دیروزش به مامان گفته بود که قراره شازده کوچولومون بیاد.  همه بخصوص مامان خیلی خوشحال شدن آخه مامان خیلی وقت بود که می گفت جای یه نینی توی زندگیتون خالیه. دیروز توی نت خوندم که نوشته بود با نینی تون حرف بزنید. عزیز من با تو حرف که هیچی زندگی می کنم و بی صبرانه منتظرم یه روزی تو هم جواب منو بدی، یه تکونی...
22 بهمن 1392

Ask hikayesi

Bizimkisi bir ask hikayesi, siyah, beyaz, filim gibi biraz ... عزیزم می دونم که تو هم خاص بودن امشب رو با تموم وجودت احساس کردی ... انقدر ددی رو دوست دارم که گاهی چیزهای کوچیک هم می تونن یه دنیا خوشحالم کنن. امشب پر بود از او چیزهای کوچیک پراحساس  
17 بهمن 1392

بدون عنوان

امروز 8 هفته و 1 روزته الان کناز بخاری نشستم و دارم برات می نویسم. هوا خیلی سرده و من خیلی مواظبت هستم. ددی برامون پرتقال خریده و آبش رو کشیده و اصرار می کنه که تا آخرش رو بخورم. اگه بدونی چقدر ددی مواظبته و بخاطرت فداکاری می کنه و تنهایی رو تحمل می کنه... عزیزم بزرگ که شدی مثل ددی مهربون و فداکار باش.  کلی وزنم اضافه شده و لباسام دیگه تنم نمیرن از بس که از یه طرف مامان جون و از طرف دیگه ددی هی گفتن بخور، بخور ... دارم افسرده میشم اما عزیزم فدای سرت نازم. می دونم که تو با خودت دنیامو پاک ، دلچسب و شیرین می کنی عزیزم. چقدر دوست دارم بیشتر حست کنم ...   دوستت دارم نینی ناز من ...
16 بهمن 1392

اولین تپش قلب شازده کوچولوی ما

نینی نازم این چند روز یکی از سخت ترین روزهای زندگیم بودن، انتظار، انتظار، انتظار. چقدر سخت بود و خدا رو شکر که با خبر خوش تموم شد. امروز رفتم سونوگرافیهوا خیلی سرد بود اما واقعاً نمی تونسم صبر کنم. داخل اتاق انتظار دل تو دلم نبود. همش دعا می  کردم که همه چی خوب باشه. کلی دعای نادعلی خوندم و دعا کردم که تا اومدنت هر روز 5 تا نادعلی بخونم تا حضرت علی خودش واسطه بشه و تو نینی نازم سالم بیای توی بغلم. بعد از کلی انتظار توی مطب دکتر معماری بالاخره رفتم تو، ساعت 6 بود ، خوابیدم روی تخت و با استرس تمام به دکتر نگاه کردم. پرسید "حامله ای؟" گفتم بله و موضوع رو بهش توضیح دادم. صفحه مانیتور رو بهم نشون داد، تو بودی ، یه حلقه مشکی و دا...
12 بهمن 1392